![]() |
![]() |
|
|
دیشب خواب عشقمو دیدم!
دیدم که چطور همه دارن بینمونو خراب میکننو اون نمیفهمه! که چطور اخرش بغلم کردو گفت دیگه همه چی تموم شد.دیگه هیچکی اذیتت نمیکنه.که تا ابد مال همیم... با لبخند از خواب بیدار شدم و زدم زیر گریه.سرمو تو بالشم فرو کردم زار زار گریه کردم... از اینکه خواب بود همش.از اینکه... نمیدونم... نمیدونم... کاش فقط یه بار دیگه بغلم میکرد! که تو بغلش میمردم... نمیتونم فراموش کنم که چطور ساعت ها بهم التماس میکرد تا گردنمو ببوسه و من چطور ساعتها خودمو کنترل میکردم که نذارم اینکارو بکنه؟! که نپرم تو بغلش... چه خویشتنداریه احمقانه ای... چه بی حاصل... با ذره ذره ی وجودم میخوامش و ندارمش! کاش تو عشق میمردم... که هزار بار بهتر از زندگی حسرت بار امروزم بود... کاش فقط یه باره دیگه... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:22 توسط زهره |
|
|
خستم!
یه مدتیه هیچ دلخوشی تو زندگیم ندارم! مدام خبرای بد میشنوم،عذاب اور،حسرت بار،خارج از حد تحملم... دیوونه میشم وقتی نزدیکانم تو شرکت دوست پسر سابقم استخدام میشنو من همچنان تنهام... دیوونه میشم وقتی ... من خستم... کاش یکی میفهمیدم... از اینکه وانمود کنم خوشحالم خسته شدم... نیستم!بخدا نیستم... هرروزم بدتر از روز قبله.نکبت بار تر.دورتر.دورتر و دورتر از خدا... کم کم دارم کفر میگم! به خدا غر میزنم.ازش طلبکارم.حداقل به اندازه زندگیی که ناخواسته بهم داده حق دارم ازش بخوام... بخوام که بغلم کنه!تسکینم بده!برام ارزوی بهترینها رو بکنه... اما دیگه نمیتونم ازش چیزی بخوام!ازش دلخورم! دیگه نمیتونم باهاش حرف دلمو بزنم.غریبس باهام!! دیگه باهاش کاری ندارم... دیگه باهاش کاری ندارم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:58 توسط زهره |
|
|
خدايا کفر نمي گويم
پريشانم چه مي خواهي تو از جانم ! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي خداوندا ! خداوندا ! خداوندا ! خداوندا تو مسئولي خداوندا !
دکتر علي شريعتي |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:29 توسط زهره |
|
|
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی." پرنده گفت: "من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم." انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ " انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید. پرنده گفت: "نمی دانی ، توی آسمان چقدر جای تو خالیست. "انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی. پرنده پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی ، عزیزم ، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست... -عرفان نظر آهاری - |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:47 توسط زهره |
|
|
ديشب بدترين شب عمرم بود.درد گوشم علاوه بر فك و گردنم به كتفم هم سرايت كرده بود و من منتظر بودم هر لحظه به قلبم هم برسه! نيمه شب از خواب پريدم و به دردم پي بردم!به دردم و به فاصلم... خيلي ترسيده بودم نه به خاطر دردم بلكه به خاطر فاصلم! فاصله اي كه كم كم و آروم آروم بين من و خدا رخنه كرده بود. ترسيدم!خيلي ترسيدم... باورم نميشد هرچي بيشتر بهم داده بود بيشتر از زندگيم محو شده بود! من مدام بيشتر و بيشتر تو دنيا حل مي شدم و خدا مدام كمرنگ تر و كمرنگ تر مي شد! هرچي بيشتر خاطرخواه و خواستگار و دوست و رفيق بهم داده بود، بيشتر فراموش شده بود! باورم نميشد. ديشب هرچي فكر كردم يادم نيومد چندوقته نماز شب نخوندم؟؟؟ يادم نيومد چند وقته با خدا حرف نزدم؟؟؟ يادم نيومد چند وقته خدا رو بغل نكردم؟؟؟ كم كم خدا رو از پازل زندگيم حذف كرده بودم!!خدا رو !بزرگترين قطعه پازلمو!!!! ديشب تا صبح گريه كردم.نه بخاطر درد خودم،بخاطر درد خدا! ديشب آخر شب در اوج غرور بودم.به شنبه فكر ميكردم،به يه خواستگار ديگه!به اينكه چقدر همه طرفدارمن،به پسراي دورو برم.... اما حالا چي؟از غرورم متنفرم.از اينهمه دنيا زدگي متنفرم.از آزار خدا متنفرم... . . . خدايا كاش ميشد لمست كنم،ببوسمت و بهت بگم آغوشت رو بيشتر از هر آغوشي دوس دارم. تو عشقمي!بزرگترين و جاودانه ترين عشقم.بارها دلت و شكوندم و بهت پشت كردم و تو هر بار با محبت بغلم كردي. تنهام نذار!از تنهايي مي ترسم!آغوش تو امن ترين جاي دنياس... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:25 توسط زهره |
|
|
دختر فقط موقع درد ماهیانه اش در آغوش پسرک می خوابید.
پسرک نمی فهمید چرا دختر تمام ماه در آغوش دیگران می خوابد و آغوش او فقط همان چند شب دردآلود خریدار دارد. دخترک اما می دانست درد جسمش را تنها آغوش کسی که روحش را دوست دارد آرام میکند! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:48 توسط زهره |
|
|
تا حالا وصف خواستگارای ریزو درشتمو زیاد براتون گفتم.خوب از بین این هوارتا جوان ناکام یه 7-8 تاییشون از فک و فامیلای مامان بابای گرام بودن.اولیش پسرخاله ای بود 26 ساله که در همان عنفوان مطرح کردن قضیه سرکوب شد.دومیش اون یکی پسرخالم بود با 29 سال سن،که پاشنه در خونه ما رو از جا کند ولی به اهداف شومش نائل نشد.سومیش پسر عموم بود که همسن خودمه و همونجا خورد تو دهنش.چهارمیش پسرخاله خوشگل خوش تیپم بود که نمی دونم چطور شد حال نکردم باهاش ازدواج کنم؟؟پنجمین و آخرین تا همین یکی دو ساعت پیش پسرعمم بود با 26 سال سن که با اونم حال نکردم.
خلاصه هنوز بطور کامل از خلاصی خودم از دست این فامیلا کیفور نشده بودم که آخرین جوان بازمانده عزب،که فقط خدا میدونه از کجا پیداش شد،همین پیش پای شما از بنده خواستگاری فرمودند! عجیب این که هیچ کدومشون از اون یکی دیگه عبرت نمی گیرن.همشون خودشون باس خیط شدنو تجربه کنن! یه رفیق داشتیم چند سال پیش،خدا بیامورزش،حرف درستی میزد:میگفت پسرا همیشه به دخترای فامیلشون نظر دارن.هی من نمی گرفتم. خلاصه این که مرد جماعت قاتل آرامش آدمه.نیس من دختری هستم آفتاب مهتاب ندیده،پس از این پیشنهاد بی شرمانه و شوکی که به من وارد شد(از خوشحالی!)حالا دیگه خر بیارو حوض پر کن!مگه من میتونم درس بخونم؟؟ واسه همین گفتم بیام یکم واسه خودم چیز میز بنویسم. دیگه برم.بای
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:10 توسط زهره |
|
|
تبریک می گم به همه پرادو سوارها،سانتافه سوارها،لند کروز سوارها و ...کلا ماشین خوشگل سوارها که بنزینشون قطع شد-علنا حقتونو خوردن- حالا کار نداریم که طرف ککشم نمی گزه.بنزین سوپرم می زنه لیتری ۵۵۰ تومان ولی این چیزی از پررویی دولت کم نمیکنه. و جالب اینجاست که با اینهمه حق خوری باز ما داریم وارد می کنیم:دو میلیارد دلار از منابع داخلی شرکت نفت در سال 86 صرف واردات غیر قانونی بنزین شده!به دستور کی؟مستر پرزیدنت. و باز هم سکوت!!! خوب از اونجائیکه من زیادی فوتبال دستی بازی کردمو نمی تونم تایپ کنم،می خوام با خدافظیم خوشحالتون کنم و از همین جا پیک اول و میزنم به افتخار رهبر گدا گدول ها... پیکای بعدم می سپارم به شما.خوش باشید.خدافظ راستی می خواستم بگم عنوان این پست هیچ ربطی به من نداره.من نه زنم،نه تنهام،نه در آستانه فصلی سرد.حال کردم این باشه.کسی حرفی داره؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:24 توسط زهره |
|
|
تو هرگز مال من نمیشوی و برای همین،برای همیشه دارمت.تو امید روزهای تنهایی من،اضطراب لحظه های تردید من و یقین لحظه های ایمان من هستی-بریدا- |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:34 توسط زهره |
|
|
در یک صبح زیبا از کنار دختر صد در صد ايده آلم رد ميشوم.
راستش را بخواهيد، آنقدرها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباسهايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و موهاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه متری ميتونم بفهمم: او دختر صددرصد ايدهال من است. لحظهاي که ميبينمش، قلبم از سينهام بيرون ميزند و دهانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما ميتواند دختري باشد که قوزک پاهايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اينکه بيجهت مجذوب دختري ميشويد که وقتش را سر غذا تلف ميکند. تيپ بعضي دخترها هم با سليقه من جور درميآيد. گاهي توي رستوران به خودم ميآيم و ميبينم خيره دختري شدهام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بينياش را دوست دارم. اما هيچکس نميتواند بگويد دختر صددرصد ايدهالش کاملاً عين تيپي درميآيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اينکه من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نميآيد. حتي نميدانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم ميآيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي ميگويم:”ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايدهالم رد شدم.” ميپرسد:”جدي؟ خوشگل بود؟” “نميشه گفت.” “پس تيپ محبوبت بوده.” “نميدونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينههاش.” “عجيبه.” “درسته. عجيبه.” حوصلهاش سررفته. ميگويد: “خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي باهاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟” “نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم.” اون داره از شرق به طرف غرب ميره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است. کاش ميتوانستم باهاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت ميکرد. فقط ميخواستم از خودش بگويد. من هم از خودم ميگفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگيهاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبحگاه زيباي آوريل ۱۹۸۱ به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابانهاي فرعي هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديميکه به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد۱، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد. ميتوانستيم بعد از پياده روي، جائي ناهار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلمهاي وودي آلن ميرفتيم، در بار هتلي کوکتيل مينوشيديم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب ميکشاند. شانس بهم روکرده است. حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است. چهطوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟ “صبح بخير دخترخانوم، فکر ميکنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟” مسخره است. شبيه دلالهاي بيمه ميشوم. “ببخشيد، ميدونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا ميشه يا نه؟” نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نميرود. شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. “صبح بخير، شما دختر صددرصدايدهال من هستيد.” نه باورش نميشود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايدهال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايدهال من نيستيد. شايد همينطور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد ميشوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمييابم. من سي ودو سال دارم و پيري که ميگويند يعني همين. جلوي يک گلفروشي از کنار هم رد ميشويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم ميخورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گلهاي رز به مشامم ميرسد. نميتوانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام رازهايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو ميروم و وقتي برميگردم: بين جمعيت گم شده است. البته حالا خوب ميدانم چه بايد ميگفتم. ميتوانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آنقدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايدههايي که به ذهن من خطور ميکنند در عمل چندان درست از آب درنميآيند. اوه، خيلي خوب، ميتوانستم اين طوري شروع کنم:”روزي….روزگاري” و اين طوري تمامش کنم:”داستان غم انگيزي بود، نه؟” روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي ميکردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آنقدرها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تنهاي معمولي و دختر تنهاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايدهال و پسر صددرصد ايدهالشان وجود دارد. بله آنها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد. روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند. پسر گفت: “شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دختر صددرصد ايدهال من هستي.” و دختر هم گفت:”و تو هم پسرصددرصد ايدهال من. عيناً همون طوري هستي که تصور ميکردم. انگار دارم خواب ميبينم.” روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعتهاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تنها نبودند. نيمه صددرصد ايدهال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايدهالشان نيز آنها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايدهال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايدهالت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي. اما همينطور که نشسته بودند و صحبت ميکردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلبهايشان ريشه ميدواند: طبيعيه که روياهاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:”بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايدهال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو ميبينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايدهال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج ميکنيم”. دختره گفت:”درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم.” اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب. اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومينداشت. نبايد زيربارش ميرفتند بخاطر اينکه واقعاً عاشقان صددرصد ايدهال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آنقدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آنها را به پيش بردند. زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تماميسالهاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود. با اين وجود آن دو آدمهاي باهوش و مصمميبودند و با تلاشهاي بيامان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجستهاي شدند که ميتوانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامهاي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را. زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله. يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق ميرفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله هاراجوکوي توکيو بودند. وسطهاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظهاي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطميدر سينه هاي هر دو افتاد. و فهميدند که: اون دخترصددرصد ايدهال منه. اون پسر صددرصد ايدهال منه. اما تابش خاطراتشان بيرمق بود و افکارشان وضوح چهارده سال قبل را نداشت. بيهيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند. داستان غم انگيزي بود، نه؟ همينه، بايد همينارو بهش ميگفتم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:38 توسط زهره |
|
|
بعضی وقتا می شه که آدم خداوکیلی هر چی به دهنش می رسه باس به این مملکت بگه.یکیش موقع اتوبوس سوار شدن.بعد از کلی جفتک چارکش انداختن تو ایستگاه اتوبوس و کلی دری وری شنیدن از خوش تیپای پلاس ایستگاه ،بالاخره سرو کله یه عدد اتوبوس پیدا می شه.اونم چه اتوبوسی،مدل 57 مثلا.بعد باس کلی هل بدی،کلیم بقیه هلت بدن تا آخرش بتونی سوار اتوبوس شی.تازه اینجاس که مشکل شروع می شه.یکی از این ور سقلمه می زنه،اون یکی سلفه خونی می کنه،یکی که نه:هوارتاشون بو عرق می دن،یکی هی موبایلش زنگ می زنه،یکی مدام پاتو لگد می کنه.آخ دیگه بعضی وقتا می شه که یه لنگم تو هواس،اون یکی لنگمم بیچاره له و لورده می شه.بعضی وقتام مجبور می شی یه جورایی بارفیکس بری(همون موقعها که چارچلنگت با هم هواس!) اینجاس که ادم هرچی به دهنش میرسه به این مملکت می گه... بازجای شکرش باقیه که همین اتوبوسا هستن.وگرنه اگه خدای نکرده یکی جای دانشگاه ما گیر کنه(قاسم جلس) دیگه رسیدنش به خونه بودار میشه؟! و دوباره اینجاس که آدم هر چی به دهنش می رسه به این مرتیکه جاسبی می گه.پولای بی زبون بابای بدبخت ما رو کرور کرور به جیب میزنه،زورش میاد دو تا سرویس درس درمون واسه دانشجو های فقیر بیچاره مث ما بذاره.خوب البته حقم داره،واسه چی خودشو به زحمت بندازه.نیس که شهریه ها کم کم داره روز شمار میشه،یه جورایی دانشگام می شه مال یه عده خاص.یه جورایی دردسرشم کمتر،دیگه نه سرویس می خوان بچه ها،نه غذا می خوان،نه استاد می خوان،همین که پاس کننو آخرشم مدرکشونو با هزار منت بندازی جلوشون،کلیم خوشحالن.باز اینجاس که آدم هر چی به دهنش می رسه باس به این مملکت بگه... من یکی که هر چی خودمو به پست کلفتی زدم نشد که نشد.بابا به هر گوشه اینجا که نگاه می کنی به سرت می زنه بزنی زیره همه چی. هفته ای دو بار تو خونه ما بحث سیاسی،هر بارم آخرش دوده که از سر من بلند می شه. سرما یه دارامون که یکی یکی دارن پولشونو میکشن بیرونو میبرن.جاشم دیگه فرقی نمیکنه،دبی،امارات،پاکستان،ترکمنستان ...نتیجشم معلومه :افغانیا کار دارن،اون وقت جوونای تحصیلکرده خودمون(من و تو مثلا)بیکارن. واسه اختراعات اون ایرونی بدبختی که کلیم از جیبش گذاشته،پشیزی ارزش قائل نمیشن که کشورای دیگه میان می خرن.نتیجشم معلومه:طرح خودمونو با چند صد برابر قیمت باید بخریم. دون مرغ و گرون میکنن،مرغ گرون می شه،تخم مرغ گرونتر(یاد پیرزن همسایمون افتادم.هر موقع چشش درد میگرفت می گفت تخم مرغ چشمم درد می کنه چوب گرون میشه،کاغذ گرونتر،کتابم که دیگه اصلا نمی شه بخری.(البته واسه ایرونیا که کتابای درسیشونم به زور می خونن این مورد زیاد دردناک نیست!) خلاصه قضیه اینه که بعضی وقتا آدم دوس داره هر چی به دهنش می رسه به این مملکت بگه.ولی خوب ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:40 توسط زهره |
|
|
امشاسپندان صفات اهورا یا مظاهر او هستند که اهورا با کمک آنها جهان را اداره میکند و هفت تایند: 1.سبزه علامت وفور نعمت و باروری است. 2.سمنو از جوانه گندم که مقدس ترین گیاهان است.اولین غذایی که آدم خورد. 3.شکوفه سنجد محرک دلباختگی است که به زایندگی می انجامد.نمادی از زایندگی کیهانی. 4.سیر گیاهی طبی است با بوی اهریمنی. 5.سکه علامت برکت. 6.سیب نماد باروری و زایش. 7.سنبل گل نایاب. بچه ها پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک می گم.امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید و دعا رو فراموش نکنید.دعا برای کسانی که دوسشون داریدو برای کسانی که هیچ کسی و ندارن که دوسشون داشته باشن.دعا برای کسانیکه حقی به گردنتون دارن و کسانی که ندارن.دعا برای کسانیکه به دعاتون نیاز دارن و اونایی که ندارن و... منم فراموش نکنید،به دعای تک تکتون نیاز دارم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:20 توسط زهره |
|
|
جاتون خالی امروز رفتیم باغ.دست بر قضا پسر خاله عزیزمم که 2 سالی هست دشمنی خودشو با پاشنه درخونه ما اعلام کرده،اومد با ما.مامان اینا حدودا 9 زدن از خونه بیرون،ولی من چون خوابم میومد قرار شد با دائیم برم.شازده هم با ما بودن.تو جاده شاندیز۳-۲تاموتوری دو ترکه داشتن تک چرخ می زدن و ویراج میدادن.منم که اعصابم خورد شده بود با غلظت هر چه تمام تر بر داشتم گفتم:"اه اه چقدم جوادن"
که یهو دیدم ای دل غافل،خرابکاری کردم شخص مذکورم اسمش جواده!! آقا بر گشت آنچنان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که رنگم پرید جون داداش. این اولین بار بود تو این 22سال که من خجالت کشیدم(اصولا بدلیل دریدگی فراوان از این چیزا نمی کشم؟!) خلاصه،رسیدیم به باغ و غذاها رو برداشتیمو رفتیم تو.همه دوره هم وایساده بودیمو داشتیم صحبت می کردیم که نمی دونم چی شد که داداشم هوس کرد سنگ بپرونه؟سنگ بیشعورم از همه جا رفت خورد تو چشه جوونه مردم!!!زیر چش راستش همچین خوش و خرم ورم کرد. من یکی که دیگه داشتم میترکیدم.بنده خدام دیگه جرات نمی کرد دم پر ما بیاد.از ۱۰ قدمیمون فرار میکرد؟؟؟؟؟ بالاخره ناهاررو زدیم تو رگ و گرفتیم خوابیدیم. بعد از ظهری هوس کردیم بریم لب استخرو بشینیم چای بخوریم.بساط لهوو لعبم بر داشتیمو رفتیم لب استخر.خلاصه نشستیمو هر کی سرش به کار خودش بود.دائی و پسرخاله تخته نرد بازی می کردن،داداشامم ورق بازی می کردن،منم هدست اندران گوشم داشتم نوشمک می خوردم.که یهو دیدم همه زدن زیر خنده و دارن قش می کنن.منم که ذاتا تنم می خواره واسه خنده نگاه کردم دیدم به به،یک عدد پرنده کون گشاد (که معلومم نبود چی بوده)رو دست پسرخاله پیتی کرده!!!! آخ دیگه مگه تونستم نخندم؟؟دویدم رفتم ته باغ آقا یک شکم سیر خندیدم!!! خلاصه جاتون خالی کر خنده بود باغ امروز. من یکی که جهنمم ببرنم میخندم.شماهام تا می تونین بخندیدن.خداوکیلی راس گفتن قدیمیا،دنیا رو هر جور بگیری همونجوری واست میاد.از ما گفتن بود...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:41 توسط زهره |
|
|
۱.اگر شما همان کاری را بکنید که همیشه می کردید، به همان چیزی می رسید که همیشه می رسیدید. ۲.ما در جریان عبور از گذر زندگی، درهایی را می کشیم که روی آن نوشته شده است "هل بدهید" ۳.باید خطر کرد چون بزرگترین خطر در زندگی این است که هرگز خطر نکنیم. ۴.زندگی مدام به جانب ما می آیدو به ما می گوید"بیا تو، زندگی واقعا عالیست"و آن وقت ما چکار میکنیم؟عقب می رویم و عکس آن را می گیریم. ۵.تو تنها کسی هستی که می توانی افق فکری خودت را تداوم دهی. ۶.شما می توانید همان چیزی بشوید که در ذهنتان می پرورانید.اما ابتدا باید چیزی در ذهن خود پرورانده باشید. ۷.تو حاصل فکر بکر ناگهانی خودت هستی. ۸.اگر بتوانی خودت را ببینی که به هدفت رسیده ای، نیمی از راه را طی کرده ای. ۹.سعی کنید ستاره ها را بگیرید.حتی اگر دستتان به آنها نرسد، دست کم استعداد شما کشیده می شود. ۱۰.در درون شما نیرویی هست خیلی بزرگتر از آن نیرویی که در مقابلتان قرار دارد. ۱۱.تنهایی راز دانایی است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:59 توسط زهره |
|
|
دیروز بازازون روزایی بود که یک شکم سیر خندیدم. باز خواستگار داشتم.نمی دونم چرا همیشه روزای خواستگاری بز میارم؟! کمتر پیش اومده که به چایی آوردن بکشه،اما خوب دیروز از این جهت بخیر گذشت. خانومه تنها اومده بود.منم طبق معمول اندران آشپزخانه منتظر رخصت مامان بودم.تا اینکه مامانم صدام کردو گفت چایی بیار. چایی رو بردم بدون اینکه چپش کنم یا بریزمش تو سینی یا ... بعد از چند سوالی که ازم پرسیدند عکس شاداماد گل رو در آوردن که بنده زیارتشون کنم.چشتون روز بد نبینه،دیدن همانا و ترکیدن همان (صد رحمت به گلدون) خداوکیلی خیلی خودمو کنترل کردم که مامانش گفت پسر دسته گلش 185 قد داره.منم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم گفتم ببخشید، آقا پسرتون با موهاش 185 قد داره یا بدون موهاش؟ که یهو دیدم مامان گرام رنگوارنگ شد و تازه فهمیدم که خرابکاری کردم. خلاصه پرید. تازه این خوبش بود.دو دفه پیش که خواستگار اومده بود برام.من زیر اپن آشپزخونه فالگوش واستاده بودم -یعنی نشسته بودم- با سینی چای که یهو مامان جان احظار فرمودند.منم خوب هل شدم همچین بلند شدم که سرم محکم خورد زیر اپن.هم چایها ریخت ، هم صدای آخ من تا اون سرشهررفت.خواستگارام بدون خوردن چای رفع زحمت کردن. تازه باز این خوبش بود.چند دفه پیش خواستگارا همون بار اول با شاداماد تشریف آوردن.منم کلی به خودم رسیده بودمو سرخاب سفیداب کرده داشتم تو حیاطو دید میزدم که طرف وارد شد.(نمونه زنده مارکوپولو). بقدری ریسه رفتمو اشک ریختم که تمام ریمل و خط چشم ریخت تو صورتم.حالا آب بیارو حوض پرکن!!مگه تونستم صورتمو پاک کنم؟؟هر چی اشک ریختم، هر چی تف مالیدم فایده نداشت که نداشت.از اون طرفم هی بابام صدام می کرد که دخترم چای بیار.آخرش با صورت سیاه سوله مجبور شدم برم تو پذیرایی.بقیشم که دیگه معلومه باز طرف دمش رو گذاشت رو کولشو در رفت. خوب البته یه چند باریم جلسات خواستگاریم به صحبت با آقا پسر کشیده.که اونام یه جورایی ختم به خیر شد!! مثلا یه بار یه دکتر اومده بود خواستگاریم که خیلی پررو بود. تمام زیرو بالای آدمو ورانداز می کرد.من همون لحظه اول که دیدمش یاد رت باتلر افتادم.بچه خواهرشم مدام میدوید تو اتاق ومیرفت بیرون.آخرسر من بغلش کردم و نشوندمش رو پام.ایشونم زحمت کشیدن روسری بنده رو از سرم در آوردن. آخ قیافه یارو دیدنی بود.مگه چش ازم برمی داشت؟تا تونست چش چرونی کرد. حالا من مونده بودم بخندم ... گریه کنم ... انگشتمو بکنم تو چش یارو ... شلوارمو درارم بکشم سرم... خلاصه اعصابم تا دلتون بخواد قهوه ای شد و بازم نشد من برم خونه بخت؟؟؟!!! یه بار دیگه هم یه خواستگار برام اومده بود.منم مثل آدم چای بردم.فالگوشم نبودم.صورتم سیاه سوله نبود وخلاصه جلسه اول خیلی خوب گذشت.تا اینکه با آقا پسرشون تشریف آوردن و طبق معمول چپوندنمون تو اتاق که حرف بزنیم.بعد از اینکه کلی دری وری گفتیم و تازه داشت از هم خوشمون میومد،شازده فرمودند که که اگه با من ازدواج کنی باید دوستاتو من انتخاب کنم!!!!منم خوب خیلی بهم بر خورد.به شعورم توهین شده بود.گفتم اگه جنابعالی اجازه دادید دوستاتون به تائید من برسند،منم اجازه میدم .... بازم معلومه تهش چی شد.دعوایی شد که نگو.درس عین فیلما.تازه دست گلشونم پرت کردیم جلوشون. بهرحال تو این جلسات خواستگاری به من یکی که خیلی خوش میگذره.کرخندس به خدا.هر بار کلی چاق می شم. بعدشم خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنم که مجبور نیستم برم خواستگاری.چه کار سختیه این خواستگاری!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:34 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
بیدل آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1389 تیر 1389 خرداد 1389 بهمن 1388 آذر 1388 فروردین 1388 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
عمو فرهاد |
|
RSS
|